داستان ابراهیم علیه السلام و مرد ملحد
روز حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود .
به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت .
از او خواست که با او غذا بخورد .
هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد .
ابراهیم از او دلگیر شد .
پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم .
و از انجا برفت .
وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم .
تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی .
برو و او را باز آر.
ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد .
پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۱۹ ساعت 2:33 توسط حامد
|
بیا تا برایت بگویم