خوشا آنروز که این دنیا سرآید
قلبم از شددت غم و اندوه سنگین شده بود
شب یلدا رفتم اتاق عمل
قلبم رو سپردم به دکتر
مراقب قلب هایتان باشید
قلبم از شددت غم و اندوه سنگین شده بود
شب یلدا رفتم اتاق عمل
قلبم رو سپردم به دکتر
مراقب قلب هایتان باشید
من به مرگم راضی ام
اما نمی آید اجل
بخت بد بین
وقت مرگ هم از اجل ناز میباید کشید
برای نوزده مهری که به اینجایم کشاند
سلام دوستان
اومدم خونه تا یه تشکر کنم از علیرضا شیرازی عزیز مدیر محترم بلاگفا بابت سرپا نگه داشتن اینجا
دمت گرم
خسته نباشید
تو باعث شدی خیلی خاطرات تلخ و شیرین ما اینجا ثبت بشه
باعث شدی فراموش نکنیم کی بودیم و چه نوشتیم
بقیه اش رو بعدا مینویسم الان دارم بیهوش میشم از خواب
ماه بالا آمد من به آرامي پايين رفتم
بنويس از سفر سرد پشيمانم سخت بعد نقطه .
سر سطر
از همين حسرت دير تا ابد ريز و درشت
مشق شب خواهي داشت
ازحجره هاي شب صداي باز و بسته شدن مي آيد
گويا کسي دارد بي مضايقه پوست مي ترکاند
نوميدانه عاشق مي شود
از حجره هاي بسته صداي شکستن من مي آيد
از حجره هاي باز صداي پريدن تو
دلم امشب گرفته
چرا یه زلزله ۱۰ ریشتری نمیاد
چرا بمب اتم نمیندازن سرمون خلاص بشیم
آخه اینم شد وضع و اوضاع
کاش یه لاتاری برنده میشدیم و چمدون هامون رو میبستیم و از یه غربت میرفتیم یه غربت دیگه
غربت غربته چه فرقی داره
مهم اینکه میون آشناها غریب نباشی
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من
در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
یک چنین آتش به جان
مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دل خوش با همین دنیای خویشم
چهار دهه
چهار صد و هشتاد ماه
چهارده هزار و چهار صد روز
از عمرم گذشت
شدم چهل ساله
شمع چهل رو هم فوت کردم
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
انگاری دارم از سر چاه به داخل چاه داد میزنم
صدام میپیچه
هولناک شده اینجا
از خلوتی زیاد
کسی اینجا نیست
یوهوو وووو
سلام به وبلاگ گردهای های عزیز
سال های ساله که اینجام
باورم نمیشه این همه سال گذشته
چه رفقایی اینجا پیدا کردم
چه پست هایی
چه کامنت هایی
واسه ما اینجا اینساگرام بود
تلگرام بود
فیسبوک بود
همه چی بود
پست می زاشتیم وقتی استوری مد نبود
وقتی که فقط ما بودیم و اینترنت دایال آپ
با اون کارت های اینترنت و یوزر نیم و پسوردش
من هنوز لا به لای اون وز وز های کانکت شدن
رفقای قدیم رو تو دل و ذهنم نگه داشتم
هنوزم با خاطره هاشون زندگی می کنم
هنوزم گاهی اوقات میشینم و تمام اون کامنت ها رو میخونم
چقدر خوبه که هنوز بلاگفا هست
کاربری تلگرامم @hkhmnaa
فردا تولدمه و 39 تا شمع سیاه رو میخوام فوت کنم
خدایش این تبریک نداره
چقدرررر مسخره اس این تولد
از مرگ همیشه بدم می اومد
حس سیاهی، تاریکی، بلا تکلیفی.....
اینکه که نمیدونی چه اتفاقاتی میخواد بعد از مرگ برات بیافته
خیلی آزار دهنده اس
اما الان دیگه حسی نسبت بهش ندارم
خوشم میاد ازش
شاید بهم نزدیک شده
خوبه که بیاد....
.
.
.
هیچ چیزی مثل خود تنهایی، تنهایی آدم رو پر نمیکنه
.
.
.
تا امروز فکر میکردم من از همه چیز خسته شدم
و حوصله هیچ چیزی رو ندارم
اما این وضعیت همه گیر شده
همه بی اعصاب شدن
آخه این چه وضعیتی هستش که گرفتار شدیم
شیر تو شیر شد اوضاع
کاش زودتر یه شهاب سنگ دایناسور کش همه چیز رو
کن فیکن کنه
دلم یه عصر یخبندان میخواد...
اووووف من برم تو غار
فعلن همگی رو به خدا میسپارم
این روزها قلبم خیلی بیشتر از قبل داره اذیتم میکنه
خیلی سعی میکنم بهش فشار نیارم
اما خودش به خودش فشار میاره
سعی میکنم باهاش مهربون و آروم باشم
اما خودش سخت میگیره همه چیز رو
البته حق داره
خیلی خسته اس
گاهی وقتها که تند تند میزنه احساس میکنم داره گریه میکنه
گاهی وقتها هم که یه خط در میون میزنه میفهمم که قهر کرده
بعضی وقتها هم لج میکنه و یهووووو یه تیر فلج کننده میکشه
طفلکی خسته اس
منم خسته ام
اگه یه روزی یهو رفتم خستگی در کنم
خودتون کرکره اینجا رو بکشید پایین
بالاخره همه یه روزی میریم واسه استراحت
چند سالی هست که هیچ کامنتی رو تایید نکردم
چون همه کامنت ها واسه من بوده
ممنونم که کامنت میزارید و ببخشید که دیر پاسخ میدم
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب میسوختم پروانهوار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بیعشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمهها بودی مرا تا همزبانی داشتم
ساعت 5:33 دقیقه جمعه 8 فروردین سال 99 هستش
همین الان موذن تلفن همراه اذان صبح یاد آوری کرد
همون تلفن همراهی که تا الان منو بیدار نگه داشته بود
حوصله ام سر رفته
جمعه شده
امروز میاد یعنی
شاید ده روز دیگه بیاد
شاید چند ماهه دیگه...
شاید...
عین فیلم های هالیوودی شده زندگی این روزهامون
ویروس
ضد عفونی
نظافت
کرونا
ماسک
الکل
زکریای رازی
مشروب
عرق سگی
دستکش
چه سیاست کثیفی پشت این ماجراست
چه برنامه ریزی شده برای دنیا
بحث انتقال ابر قدرت دنیا؟
بحث تمدید ابر قدرت دنیا؟
؟؟؟
خدایا اگه تو ایران هم سیگنال دریافت داری
ما اینجایم help help گرفتار شدیم
همه جور....