نامردان این زمان میگویند میخ افسانه است و در و دیوار خیال است
به اشك ديده كوثر،به دست بسته حيدر
به حق غربت مادر،به جان دخت بيغمبر
بيا اي يوسف زهرا 
قسم برغربت مولا،به حق مادرت زهرا
بيا اي يوسف زهرا 
قسم برغربت مولا،به حق مادرت زهرا
به آن انسيه حورا به آن حوريه عذرا
به اشك مادري تنها ميان كوچه اعدا،به آن نيلي شده پيكر
بيا اي يوسف زهرا 
به آن ريسمان افلاكي،به آن سرچشمه پاكي
به اشك مادري تنها ميان كوچه اعدا،به آن نيلي شده پيكر
بيا اي يوسف زهرا 
به آن ريسمان افلاكي،به آن سرچشمه پاكي
به حق كوچه غربت به آن اندوه غمناكي
به ابر چهره عصمت،به حق چادر خاكي به خاك نيلي معجر
بيا اي يوسف زهرا 
به آن زخمي شده بازو،به خون رفته از پهلو
به ابر چهره عصمت،به حق چادر خاكي به خاك نيلي معجر
بيا اي يوسف زهرا 
به آن زخمي شده بازو،به خون رفته از پهلو
به حق مادري نيلي كه از همسر گرفته روپس ازآن ضربه سيلي
بيا اي يوسف زهرا 
به آن ياس غريبانه، به خون شمع پروانه
بيا اي يوسف زهرا 
به آن ياس غريبانه، به خون شمع پروانه
به سوز سينه اي خونين زميخ درب كاشانه
به حق مادري غمگين كه گم كرده ره خانه ميان كوچه ومعبر
بيا اي يوسف زهرا ......بيا وقبر مخفيش براي ما تو پيدا كن
به حق مادري غمگين كه گم كرده ره خانه ميان كوچه ومعبر
بيا اي يوسف زهرا ......بيا وقبر مخفيش براي ما تو پيدا كن
س م ذ ز تو از تمام رودها پاک تر و از تمام کوه ها استوارتری
ای تو بهترین خاطره ی رخ داده ...
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۲/۲۸ ساعت 22:8 توسط حامد
|
بیا تا برایت بگویم